دوستانی دارم که از برخورد پر از اغماض و تساهل دولت با رشته مطالعات فرهنگی به تنگ آمدهاند و میپرسند چرا در این دکان تخته نمیشود. با خشم میپرسند این چه رشتهای است که خودش هم داد میزند که برانداز است و باز هم هست. وقتی همه رشتههای آکادمیک با روشهای منطقی و اثبات شده و با رعایت اصول رئالیسم و عینیگرایی پژوهش میکنند و علم تولید میکنند و علمشان هم فروش خوبی دارد، چطور میشود که یک رشته چنین جسارتی داشته باشد که بگوید منطق ما هنوز اثبات نشده و به ثبت نرسیده است و چون خیلی ذهنی است دوست نداریم به ثبت برسانیم و علمی که ما تولید میکنیم ضدبازار است.
دوستان من اقدامات مهمی برای بسته شدن در دکان مطالعات فرهنگی برداشتهاند: لابی میکنند، بیانیه مینویسند، پتیشن امضا میکنند، و خلاصه یک جنگ بزرگ در جریان است. (در پرانتز باید عرض کنم خوانش من از جمله پرتکرار «دولت یک نفر را از دانشگاه اخراج کرد» به این صورت است: «جنگجویان یک جبهه موفق شدند دولت را متقاعد کنند که یک نفر از جبهه مخالف اخراج شود.» میخواهم بگویم دولت ـ به مفهوم ایرانی کلمه، اعم از همه دولتهایی که ما تجربه کردهایم ـ از ابزارهای شناسایی کافی برخوردار نیست و این یک جنگ درون دانشگاهی است که او را به اقدام می کشاند.)
خلاصه، دوستان من از نوع نگاه مطالعات فرهنگی به پدیدهها و نوع استخراج معنا از دادهها به شدت عصبانی هستند. میگویند وقتی میشود رابطه میان ازدواج و بهبود وضعیت اقتصادی را به روش منطقی نشان داد، لزومی ندارد که اسامی منفوری مثل فروید و فوکو و چندتا ف دار دیگر را بیاوریم. وقتی میشود مثل بچه آدم از مردم مصاحبه گرفت و نظرشان را درباره یک پدیده پرسید، لزومی ندارد که دوربین مخفی بگذاریم و آنها را زیر نظر بگیریم.
بله دوستان من خیلی عصبانی هستند، اما گمان نمیکنم این عصبانیت این بار راه به جایی ببرد و آنها بتوانند این رقیب جوان را از میدان به در کنند.
واقعیت این است که ظهور منطق مطالعات فرهنگی، به جای یک ریشه، چند ریشهی ناهمگون و متفاوت دارد. ریشهای که از منظر دانشگاهی آشکارتر خواهد بود، انسداد در دیگر رشتههای علوم اجتماعی و انسانی است. روشهای کمّی که آنها به کار میگیرند و از فرط استفاده، نخ نما شده است، دیگر حتی به درد گزارشهای تلویزیونی و آمارهای بوروکراتیک دولتی هم نمیخورد. روشهای کمّی شاید بد نباشد و شاید هنوز بتوان استفاده خلاقانه خوبی از آنها داشت، اما میزان دروغ تولید شده با آنها بالاست و به همین خاطر دیگر اعتباری ندارند. جدای از ریشههای دانشگاهی، مطالعات فرهنگی ریشههای اجتماعی محکمتری هم دارد: مردم به همین روش فکر میکنند. حتی مفاهیم کلاسیکی مثل طبقه اجتماعی ـ اقتصادی در شیوه اندیشه و انتخابهای مردم اثر قابل اعتنایی ندارند و جای خود را به مفاهیم پویا و متغیری دادهاند که فقط یک مطالعات فرهنگی رادیکال قادر به کشف و تفسیر آنهاست.
برای دوستانم متأسفم که این بار لابی مطالعات فرهنگی رادیکال میگیرد.
پس نوشت:
دو یادداشت خوب در این زمینه:
1. ریزومیک شدن جرایم و دگردیسی در مفهوم امنیت اجتماعی شهری، عباس کاظمی
2. علوم اجتماعی باید دولت را صدا کند، عباس کاظمی
دوستان من اقدامات مهمی برای بسته شدن در دکان مطالعات فرهنگی برداشتهاند: لابی میکنند، بیانیه مینویسند، پتیشن امضا میکنند، و خلاصه یک جنگ بزرگ در جریان است. (در پرانتز باید عرض کنم خوانش من از جمله پرتکرار «دولت یک نفر را از دانشگاه اخراج کرد» به این صورت است: «جنگجویان یک جبهه موفق شدند دولت را متقاعد کنند که یک نفر از جبهه مخالف اخراج شود.» میخواهم بگویم دولت ـ به مفهوم ایرانی کلمه، اعم از همه دولتهایی که ما تجربه کردهایم ـ از ابزارهای شناسایی کافی برخوردار نیست و این یک جنگ درون دانشگاهی است که او را به اقدام می کشاند.)
خلاصه، دوستان من از نوع نگاه مطالعات فرهنگی به پدیدهها و نوع استخراج معنا از دادهها به شدت عصبانی هستند. میگویند وقتی میشود رابطه میان ازدواج و بهبود وضعیت اقتصادی را به روش منطقی نشان داد، لزومی ندارد که اسامی منفوری مثل فروید و فوکو و چندتا ف دار دیگر را بیاوریم. وقتی میشود مثل بچه آدم از مردم مصاحبه گرفت و نظرشان را درباره یک پدیده پرسید، لزومی ندارد که دوربین مخفی بگذاریم و آنها را زیر نظر بگیریم.
بله دوستان من خیلی عصبانی هستند، اما گمان نمیکنم این عصبانیت این بار راه به جایی ببرد و آنها بتوانند این رقیب جوان را از میدان به در کنند.
واقعیت این است که ظهور منطق مطالعات فرهنگی، به جای یک ریشه، چند ریشهی ناهمگون و متفاوت دارد. ریشهای که از منظر دانشگاهی آشکارتر خواهد بود، انسداد در دیگر رشتههای علوم اجتماعی و انسانی است. روشهای کمّی که آنها به کار میگیرند و از فرط استفاده، نخ نما شده است، دیگر حتی به درد گزارشهای تلویزیونی و آمارهای بوروکراتیک دولتی هم نمیخورد. روشهای کمّی شاید بد نباشد و شاید هنوز بتوان استفاده خلاقانه خوبی از آنها داشت، اما میزان دروغ تولید شده با آنها بالاست و به همین خاطر دیگر اعتباری ندارند. جدای از ریشههای دانشگاهی، مطالعات فرهنگی ریشههای اجتماعی محکمتری هم دارد: مردم به همین روش فکر میکنند. حتی مفاهیم کلاسیکی مثل طبقه اجتماعی ـ اقتصادی در شیوه اندیشه و انتخابهای مردم اثر قابل اعتنایی ندارند و جای خود را به مفاهیم پویا و متغیری دادهاند که فقط یک مطالعات فرهنگی رادیکال قادر به کشف و تفسیر آنهاست.
برای دوستانم متأسفم که این بار لابی مطالعات فرهنگی رادیکال میگیرد.
پس نوشت:
دو یادداشت خوب در این زمینه:
1. ریزومیک شدن جرایم و دگردیسی در مفهوم امنیت اجتماعی شهری، عباس کاظمی
2. علوم اجتماعی باید دولت را صدا کند، عباس کاظمی