‏نمایش پست‌ها با برچسب uncategorized. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب uncategorized. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۸

Quiet



Silence, that shadow of language in which everything is nevertheless said, is today almost always but a lapse, the momentary oversight of an animal which acts as though in speech it found its very reality, its absolute and primary function....

And so one but barely and insubstantially glimpses that Silence which is both resistance and elevation, even a kind of victory against a terrible foe, which is not without its spoils. To discover language is in fact to be without a language, a radical immediacy which at once shatters every moral or political claim, and every shred of symbolism; and at this point many things are possible, indeed, too many things: a violent regression to the prelinguistic, a wispy and premature transcendence to the postlinguistic, or finally the immanent resistance and spontaneity of the counterlinguistic.

The necessity of silence in the transformation of the soul cannot be overstated. That indeterminate silence in which sublime meditation, the uncanny intermediation of thinking, takes place — is a warlike silence. For language as such does not think but merely tyrannizes, blindly suturing truth to meaning, a neuroticized “schizophrenia” whose experiments lead inevitably into a cavernous abyss.


1


[...]

The health of a language requires a continuous recreation and enrichment reaching precisely the point of a critique of language (for without this no creation is possible.) What is demanded with respect to categories and axiomatic ontologies is precisely a kind of “schizophrenization” or, more precisely, the unconscious aggregation of radically disparate forces which underlie a sublime silence (which turns towards thinking and tends towards novel creations.) The reproduction of language is a kind of explosion of machines, whose repression is quite intentional and even the basis of conscious awareness (consciousness is a being-strangled by the Sign.)

Silence may then be grasped in its positive sense as an inexpressible chaos, as a fearful and indeterminate abyss in which an infinity of heterogeneous forces are dangerously and inextricably intertwined. Yet it may also be grasped as some truly “heretical” Unexpressed, the enthusiastic proclamation of energy itself as pure potentiality — a blank canvas, upon which thought dares to create. [...]

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۸

تشکر از عمو فیلترباف



دوستان خبر می‌دهند که این وبلاگ دیگر فیلتر نیست.
کاش برای تشکر از عموفیلترباف هم که شده، می‌شد روی این فیلترها یک گل کاشت.

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

سندروم بانک جامع اطلاعات

23300 بانک جامع اطلاعات در ایران وجود دارد. صفحه گوگل را باز کنید و عبارت "بانک جامع اطلاعات" را جست‌وجو کنید. عبارت را به همین صورت در گیومه بگذارید و گرنه نتایج از یک میلیون هم بیشتر می‌شود. دکمه جست‌وجو را بزنید. این صفحه می‌آید. بی‌شک اگر عبارت‌های معادل این عبارت را هم جست وجو کنید، شمار نتایج از این هم بیشتر خواهد شد. شاید این بیماری همه‌جایی باشد اما باز هم گمان نمی‌کنم جست‌وجوی ترجمه‌ای از همین عبارت در زبان‌های ژاپنی یا حتی عربی این‌همه نتیجه داشته باشد.
به‌علاوه، اگر در تهران هستید و رادیو گوش می‌کنید  در هر بخش خبری یک خبر با مطلع ‍«بانک جامع اطلاعات ...» یا «طرح جامع ساماندهی ...» را می‌شنوید. همه این‌ها، نشان از یک بیماری دارد
دولت دوست دارد بگوید آمار دقیق همه چیز را دارد. می‌داند شهرستان گناباد چند دانشجو دارد و درباره اطلاعات زنان استان خراسان هم اطلاعات جامعی دارد.

اما این اطلاعات به چه کار می‌آید.

اول این که این اطلاعات جامع، نه جامعیت دارد و نه اعتبار. همین دو نمونه را اگر ببینید متوجه می‌شوید که از افراد خواسته می‌شود خودشان اطلاعاتشان را وارد کنند. (محض اطلاع عرض می‌کنم که خودِ من یک دو جین از این بانک‌ها را طراحی کرده‌ام و بیشترشان با همین منطق کار می‌کنند!)

دوم این که همه این اطلاعات حتی اگر خوب هم جمع شده باشند فقط بایگانی می‌شوند. هیچ سیستمی برای استفاده از این اطلاعات وجود ندارد. تنها سیستمی که من دیده‌ام و از این اطلاعات استفاده بهینه می‌کند همین رادیوی عزیز است که هر یک ساعت یک بار خبر از افتتاح طرح جامع بانک جامع اطلاعات در یک حوزه جدید می‌دهد. 

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

قصه‌ی آن طرح جامع

من ترجمه می‌کنم. هر متنی که به دستم می‌دهند، ترجمه می‌کنم. دوست ندارم از این هویت و ردای مترجمی خودم بیرون بیایم.

(البته ماندن در هر لباسی ـ حداقل شما می‌دانید ـ فقط محدود به جسم است و روح ـ یا اگر از این واژه خوشتان نمی‌آید ـ ذهن آدم هر لحظه هر هویتی دارد و لباسی و خانه‌ای.)

دوست دارم بگویم من یک ماشین ترجمه‌ام، ترجمه می‌کنم. برای دلم کمتر، چون ترجمه نمی‌خواهد و بومی است، از آن بومی‌های وحشی که با همه آتشی که بر خرمن مه‌زود افتاد، هنوز آنجاست و کارهایی می‌کند و بعید می‌دانم به شهر بیاید...


بگذریم.
چند روز پیش آقایی مراجعه کرد در یک کلام به شدت خوش تیپ.
یک پوشه فانتزی را از یک کیف چرمی گران قیمت بیرون آورد. گفت این پنجاه صفحه را می‌خواهم ترجمه کنی. گفت روی پروژه طرح جامع [...] دارد کار می‌کند که بین وزارت [...] و دانشگاه [...] کار می‌کنند و برای غنای بخش ادبیات موضوع نیاز به این متن‌ها داریم که ترجمه شوند. اگر این طرح جامع اجرا شود دیگر در بخش [...] مشکلی نداریم.

دهان روحم باز مانده بود از این همه تحول و پیشرفت.

از فرصت استفاده کردم و به روحم گفتم بفرما، اینو دیگه چی میگی؟ تو مگه خودت به حل این مشکلات فکر نمی‌کنی؟ چند تا پروژه‌ی ذهنی هم که داشتی! کدوم یکی‌شو عملیاتی کردی خره؟ پاشو بیا تو هم دستی برسون بلکه زودتر تموم بشه. ببین اینا که دارن کار می‌کنن.

ـ دادیم بچه‌ها از این متنو از اینترنت پیدا کردن. می‌تونی تا هفته دیگه تمومش کنی؟

- نه، خیلی زوده. تو این فرصت فقط می‌تونم ادبیات موضوعو مرور کنم.
- ببین لازم نیست وسواس داشته باشی. آخه ما دو هفته دیگه باید طرحو نهایی کنیم. برنامه‌ها از قبل بسته شده. وقت کمه.
- [...]
- [...]
- باشه حالا سعی خودمو می‌کنم.

الان دارم متن را ترجمه می‌کنم. بروشور تبلیغاتی یک دستگاه الکترونیکی است که بعضی ویژگی‌های فنی و تکنولوژیک دستگاه را هم شرح داده است و با آب و تاب، توضیح داده که سیستم سنتی تفکر دیگر جواب نمی‌دهد و دستگاه 185 دلاری آنها سیستم تفکر جدیدی را جایگزین خواهد کرد. دیگر لازم نیست کسی فکر کند، خود دستگاه اطلاعات را دریافت می‌کند و به مشتری می‌گوید که چه کار کند. مشتری فقط پرینت بگیرد. کار با دستگاه خیلی راحت است. یک دکمه خاموش و روشن دارد و یک کلید فشاری برای شروع به کار که در نسخه‌های بعدی حذف خواهد شد. اگر کسی کمک خواست به یکی از دفاتر بین‌المللی شرکت سازنده، که در آینده نزدیک شعبه‌ای هم در تهران خواهد داشت، تلفن بزند یا مکاتبه کند.

من تنها به ترجمه ادامه می‌دهم. فرصت فکر کردن نیست. باید سر فرصت تمام بشود.

و روحم را گذاشته‌ام که بخندد به این متن و آن مرد خوشتیپ، و آن طرح جامعی که همه مشکلات را ما را تا همین چند روز دیگر حل می‌کند.
 (شرح عکس: یک معلم خصوصی به اسم ژیل دلوز، هندسه زنون را برای یک سگ مشهور شرح می‌دهد. به نقل از یک وبلاگ خارجی در اینترنت)

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷

یلدا با علامه


شب یلدایی که می‌گویند خیلی دراز است با این شعر از علامه طباطبایی چه زود صبح شد.

همی گویم و گفته‌ام بارها بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی‌ست در کیش مهر برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل‌افگارها
بجز اشک چشم و بجز داغ دل نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوه‌ها چه حلاج‌ها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار مگر توده‌هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان نیازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزاده‌اند بریدند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رسته‌اند چه گل‌های رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون و دشت زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار در آیینهٔ آب رخسارها
رود شاخ گل دربر نیلوفر برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردهٔ غنچه را باد بام هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گلرخان بکش جام در بزم می‌خوارها
گره را ز راز جهان باز کن که آسان کند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان که بسته است چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز که آینده خوابی‌ست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش بهل گر بگیرند بیکارها

صبح به خیر.
جشن ایرانیان برای «پایان شب سیاه» در ابتدای زمستان، حقه روانی جالبی است: سیاهی چون آمد، رفتنی می‌شود.
شاید زمستان سردی در پیش باشد، مهم نیست، از یلدا که بلندتر نیست! این هم رفتنی است. شب اول زمستان، شب آخر آن هم هست. فقط باید گرما را از شعر را استخراج کنیم و میان همدیگر تقسیم.

زمستان تمام شد.
از همین الان می‌توان پویش ریشه‌های گیاهان را حس کرد.

نوروز مبارک.

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۷

برهان (نا)قاطع

این که گویی این کنم یا آن کنم
خود دلیل شیزوفرنیست ای صنم

  © Blogger template Writer's Blog by Ourblogtemplates.com 2008, Modified by Esmail Yazdanpour

Back to TOP