شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

Journal of Visual Studies on Translation Studies

A new issue of Journal of Visual Culture is available online. You may need a simple registration to access the full text of articles.

Journal of Visual Culture

Quick Search this Journal

 

Advanced Search



1 April 2007; Vol. 6, No. 1



The below Table of Contents is available online at:
http://vcu.sagepub.com/content/vol6/issue1/?etoc


دوشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۶

از اجتماع دانشگاهی تا دانشگاه اجتماعی

یکی از کارهای نفس‌گیر من در سال گذشته، نوشتن گزارشی برای معاونت فرهنگی وزارت علوم درباره‌ی وضعیت فعلی دانشگاه و نسبت آن با تحولات فنی، اجتماعی، و شناختی جدید بود. ‏
البته این کار همان‌طور که در یک یادداشت انگلیسی گفتم، ربط چندانی با جریان حرف‌ها و کلمات و آواهای جاری ‏در مه‌زود ندارد، به‌جز این که سدّ این جریان بود و همه‌ی همان باقیمانده‌ی انرژی مخصوص مه‌زود را به صفر و ‏زیرصفر می‌رساند.‏

در عین حال، پرسش از «نظام آموزش عالی» موضوع مهمی است که نسبت به مسائل دیگر، همچون مسائل ‏اقتصادی و معیشتی و سیاسی، توجه چندانی را به خود جلب نکرده است. همه می‌گویند «آموزش عالی» یعنی ‏آموزشی که عالی باشد و مطالعه انتقادی «نظام آموزش عالی» هم مثل مطالعه انتقادی قوانین راهنمایی و رانندگی ‏یا نظام پزشکی، در نقطه کورِ نگاه منتقدان قرار گرفته است. ‏
البته کار من بیشتر توصیفی و کمتر انتقادی است؛ مگر همین توصیف به شناختی انتقادی برسد. ‏
احساس می‌کنم کار اصلی من توصیف تحولات شناختی و فنّی به وجود آمده در شهر برای دانشگاه بود. برای ‏نوشتن این کار همیشه جای خودم را کنار نرده‌های دانشگاه، یعنی در مرز دانشگاه و شهر تعریف می‌کردم. به ‏همین خاطر شیوه‌ی روایت، یا به‌قول دانشگاهی‌ها، متدولوژی کار، بیشتر شهری و اجتماعی بود تا دانشگاهی.‏
از همین جا می‌شود فهمید که مثل همه‌ی بنّایی‌ها ـ که در آخر کار حجم زیادی از مصالح و نقشه‌ها روی دست ‏صاحب کار باقی می‌ماند و با تمام شدن کار به بینش‌ها و تفاسیر جدیدی می‌رسد ـ متن نهایی این کار، حجم زیادی ‏از نانوشته‌ها یا بهتر بگویم ناپرینته‌ها دارد که اگر لازم باشد اینجا درج خواهم کرد.‏

فهرست و پیشگفتار «دانشگاه اجتماعی: تولید، توزیع، و پردازش دانش در جوامع دانایی» را می‌توانید در اینجا ‏بخوانید.

جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶

پیام نوروزی

جلیل کریمی

نوروز نه تنها یک حادثه صرف نیست، بلکه دلالت‌های نوروز طبیعی، اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی است. وجه مشترک همه این ابعاد تغییر و دگرگونی است. تغییری که خود مفهوم نوروز را نیز در برمی‌گیرد؛ زیرا آن‌چه ما و هم‌عصران ما از نوروز برداشت می‌کنند با آنچه گذشتگان دور و حتی نسل پیشین ما تصور می‌کرد نوروز است، بسی متفاوت است. وجه مرتبط با طبیعتِ نوروز شاید ایستاترین بعد نوروز است که به واسطه استواری و دیرپایی چرخ فلک همچون گذشته است…

بعد فرهنگی نوروز، علیرغم گستردگی و همه‌جایی بودن آن، در زمینه‌های جغرافیایی متفاوت کاملاً از هم متمایز بوده است. تمایزی که خود کارکرد مفروض نوروز را به مثابه عاملی یک‌دست کننده با پرسش مواجه می‌کند. با این حال بسیاری از آداب نوروز خود را در قالب «کارناوال» نشان داده است. کارناوال از منظری «باختین»ی فرصتی است برای اظهار عقیده در برابر وضعیت موجود و حاکم. «میر نوروزی» که یکی از برنامه‌های نوروزی گذشته نه چندان دور است و در مناطق کردستان بسیار برگزار می‌شده است، مثال بارز کارناوال است. در این مراسم به طور موقت فرد دیگری به جای حاکم (ارباب روستا یا مقام محلی) می‌نشیند و فرمان می‌راند. بدین ترتیب این فاصله مجالی برای نشان دادن سمبلیک نحوه دیگری از حکمرانی است. مجالی که در عین جدی بودن بسیار فرح‌بخش است…

امروز در سایه پروژه‌های مدرنیزاسیون و صنعت فرهنگ ملازم با آن، نوروز ویژگی‌ها و دلالت‌های غریب پیدا کرده است. دلالت‌هایی که بیش از آن که آگاهانه باشد واکنشی است؛ واکنشی که ناشی از فشار روح‌فرسای بوروکراسی، شکاف‌های ساختاری و حیات عمدتاً کارمندی ایرانیان است. نخستین پیامد چنین وضعیتی کاهش فزاینده جلوه‌های متنوع نوروز است. امروز نه تنها کارناوال میر نوروزی بلکه ده‌ها گونه مراسم و آداب دیگر به چند مقوله کاپیتالیستیِ خرید، مصرف و هم‌خانواده‌های آن فروکاسته شده است. انگار غول مصرف پایتخت عروسک‌های زیبای نوروز را در زیر پاهای بدقواره و سهمگینش له می‌کند. نوروز، گویی فرار از کار و قهر با دنیای شدیداً کوک شده و نظم‌مدار است. بنابراین حتی دو هفته تعطیلی قانونی و گاهاً غیرقانونی نیز، به دلیل دلهره و اضطراب ناشی از بازگشت به درون چرخ‌دنده‌های ماشین اداری و قفس آهنین و دوداندود آن، به تن و روان کمتر مسافری آسایش می‌بخشد. نوروز انگار به جای طرب‌انگیزی دلهره‌انگیز هم شده است. زیرا به نظر می‌رسد هیچ کدام از گفتمان‌های «نوسازی» و «خودسازی» از سر اشتیاق با آن درنمی‌آمیزند…

نوروز، با این حال هنوز هم بوی کارناوال، ندای شادی و زمزمه بودن و زنده بودن با خود دارد. نوروز همراه با پیشنی‌ها و پسینی‌هایش شاید قوی‌ترین ایستادگی‌ها و پایداری‌هاست. اگرچه پیشینیِ چهارشنبه سوری هر سال تاحد گونه‌ای دگرآزاری و حتی خودآزاری نیز تنزل می‌کند، و به نظر می‌رسد که در دام توحشی خیابانی گرفتار شده است؛ اما سویه دیگر این نامتمدن بودن دلالتهای تأمل برانگیز جامعه‌شناسانه و روانکاوانه دارد. این سویه بیشتر از آن که نیاز به سرکوب داشته باشد، طالب تأمل و بازاندیشی است. آتشفشان هیجانات جوانان هم نشانگان مقاومت است و هم نافرمانی؛ آتشفشانی که ناشی از سدشدن همه درونیات آنان در مدت زمان بسیار طولانی‌تر از زمان بروز آن است…

پیام نوروزی: اینک زمان آن رسیده است که پیام نوروز فهمیده شود.

پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

هشتادوپنج از منظر هشتادوشش

حالا که با کمی فاصله به سال هشتادوپنج می‌نگرم می‌توانم بفهمم چرا در این سال این قدر «شب، سکوت، کویر» گوش می‌کردم. سال هشتادوپنج سال شب، سکوت، کویر بود؛ سکوت حاکم بر سایت مه‌زود بازتابی از این بود. ‏
در این معنا، شک دارم سال هشتادوپنج تمام شده باشد. ‏
البته که این تاریکی کویری به هیچ وجه جدید یا ناآشنا نبود؛ با هزاران سال تجربه‌ای که ما داریم به راحتی می‌شد ‏به آن خو کرد و از مجال تاریکی برای کار استفاده کرد.‏

مه‌زود در سال گذشته در عمل تبدیل به محل استقرار آزمایشگاهی مجهز، قوی، بزرگ، و پرکار برای بررسی ‏مسائل بنیادین دنیای خودم و جریان‌های کوچک و بزرگ آن شد. چند «رخداد» مهم و چند موجود کوچک ‏آزمایشگاهی موضوع مطالعه عمیق و بنیادین شد و نتیجه‌های مهم و جالبی به دست آمد.
بازی و تمرین جدی و جدیدی را برای پیدا کردن شیوه‌های بیان این نتایجِ دشواربیان شروع کرده‌ام. ‏
‏ ‏
جدای از اینها، حالا که سال به پایان رسیده و کارنامه خودم را مرور می‌کنم می‌بینم کار در آزمایشگاهِ تحقیق و ‏توسعه‌ی نظری، با همه‌ی طوفان شنی که برپا بود، چند محصولِ ـ نسبت به کار اصلی مه‌زود ـ جانبی داشته که ‏هیچ هم کوچک نیست و باید اینجا معرفی شود. ‏
این هم باشد برای یادداشت‌های بعد

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

تحویل سال به تقویم شبانی

یادداشت قبل با موجی از ایمیل‌ها، نظرهای شفاهی، چند کامنت درج نشده، و یکی دو دهان و ابروی کج همراه بود. همان‌طور که گفتم، خبر تحویل زودهنگام سال را سعید محمدی رساند؛ هم اطاقی من در خوابگاه دانشگاه کرمان.

با سعید از 69 تا 73 هم اطاقی بودم. ریاضی می‌خواند و شاگرد همین دکتر زاهدی وزیر علوم امروز و به‌قول خودش، «رجب» (دکتر رجبعلی‌پور) بود. دانشجوی منظمی نبود و تا لنگ ظهر و بعضی روزها تا بعدازظهر می‌خوابید، اما مرجع حل مسائل همکلاسی‌ها و همه بچه‌های خوابگاه بود. با دیدن صورت یک مسئله، پله‌ها را دو تا یکی می‌دوید تا ته جواب و اگر به جوابی نمی‌رسید سرش را برمی‌گرداند و بدون گفتن چیزی ول می‌کرد و می‌رفت سر یک کار دیگر؛ اما معلوم بود که با مسئله کنلجار می‌رود.

سعید خوابگاه را بیشتر از کلاس‌های درس دانشگاه دوست داشت و همیشه کلافه بود از پنجره‌های کوچک ساختمان‌های دانشگاه کرمان. خوابگاه شماره یک دانشگاه کرمان، حدفاصل بین دانشگاه و زمینی کویر مانند بود، جایی که سعید خیلی دوست داشت. من آن روزها فروید می‌خواندم و یونگ و نیچه و بعضی وقت‌ها به دستش شعری از سپهری یا اخوان می‌دادم. می‌گفت این که می‌گوید «پشت هیچستان» یعنی همین جا.

سعید بعد از من درسش را تمام کرد و به جای، شغل شریف ما، مسافرکشی واقعی یا مجازی، راست برگشت به کمک پدرش در چوپانی. پدرش چوپان یک ده نزدیک دیهوک بود، سر مرز یزد و کرمان و خراسان.

آخرین بار سعید را سال 80 دیدم. اثری از زندگی شهری در او نبود. یک چوپان تمام عیار شده بود. نبوغش را نمی‌شد انکار کرد اما از او خوشم نیامد، فحش‌های رکیک می‌داد به شهر و آدم‌هایش. می‌گفت توانسته خودش را از هر چه غربی‌ها به ذهنش تزریق کرده بودند خلاص کند و برگردد و وارد زندگی چوپانی شود. می‌گفت فلسفه می‌خواهی بخوانی ده سالی بیا پیش خودم. مدتی پیشِ پدرش و چند چوپان دیگر زندگی کرده بود و زمین و آسمان همه‌ی منطقه را می‌شناخت. جایی که او هست، نمی‌شود باور کرد ستاره‌ای بتواند پنهان باشد. از نظم جهانی چوپان‌های آسیایی می‌گفت. می‌گفت اسماعیل، تو می‌گی اینترنت؟ اگه شبکه اینا رو ببینی چی می‌گی؟ می‌گفت چوپان «دیگِ رستم»، از حوادثی که بین فرات و دیوار چین رخ می‌دهد خبر دارد. گفتم آهان مثل دکتر گاورسی بجستانی. اخم کرد.

راست می‌گفت. خودم چوپانی را بین فردوس و سرایان دیده بودم که اسم و آمار دقیق همه جمعیت روستاهای اطراف، از زنده‌ها و مرده‌ها و به تهران و خارج رفته‌ها و ازدواج و بچه‌هایشان را داشت و هر وقت آنها را می‌دید به اسم جواب سلام می‌داد. گفتم آخه ما که از مرحله چوپانی گذشتیم. گفت خیال‌بافی نکن. چون از اون مرحله که تو می‌گی آخرشه هم که خیلی‌یا می‌گن رد شدن.

از آن به بعد، پنج شش باری تلفنی تماس گرفته بود. یک بار که از همه جالب‌تر بود، از مسافر یک اتوبوس کرمان ـ مشهد که کنار راه پنچر شده بود موبایل گرفته بود.

نمی‌دانم آن شب از کجا زنگ زد. اما می‌دانم وقتی او می‌گوید «از هر زاویه که نگاه می‌کنم» یعنی خبری را روایت می‌کند که همه آن دیگر «چوپان‌های آسیایی» تصدیق می‌کنند. یعنی از همان نیمه‌شب شنبه بیست‌وششم اسفند، سال نو به تقویم چوپانی شروع شده، حالا تقویم دولتی هر چه می‌خواهد بگوید…

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

خبر فوری

نیمه‌های شب گذشته، نمی‌دانم ساعت چند بود، سعید محمدی، یکی از دوستان هم خوابگاهی قدیمی دانشگاه کرمان، که الان بین راور و زرند زندگی می‌کند و به جای این وبلاگ نویسی‌ها و اینترنت بازی‌ها ستاره شناسی می‌کند زنگ زد. هیجان داشت و صدایش می‌لزرید. می گفت از هر زاویه که نگاه می‌کنم، خورشید وارد برج حمل شده و نمی‌توان پوشاند که امروز شنبه بیست و ششم اسفند، روز اول سال یک‌هزار و سیصد و هشتاد و شش است.

پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۵

بازگشت به میخائیل باختین

استبداد حاکم بر فلسفه‌ی فسیل‌سوز امروزی دو عملیات روتین را روی سخن‌های نو اجرا می‌کند: اول، تلاش در جهت به خدمت گرفتن؛ و دوم، در صورت عدم «کارآیی»، پاک کردن. کاری که ژولیا کریستوا و بدتر از او، تزوتان تودوروف با میخائیل باختین کردند اجرای عملیات شماره یک بود. این دو بار ارائه گزارشی کوتاه و دلبخواه از نظریه‌های باختین درباره‌ی رمان، چنین وانمود کردند که باختین هم یک فیلسوف غربی جدید است که همه ریشه‌هایش را در کانت و نوکانتی‌های آلمانی دارد. حتی روایتی که هالکوئیست، سال‌ها بعد از ترجمه چند اثر از باختین در غرب، ارائه داده، اثری از ریشه‌های بومی نظریه او ندارد.

حالا باختین در محافل فکری و دانشگاهی غرب به محاقی رفته که تفاوت چندانی با آن سرکوب و تبعید استالینی ندارد.

من، به واسطه علاقه‌ای که به او داشته‌ام و با این باور که حرف‌های او حداقل در مورد شرایط تولید گفتار در ایران راهگشایی‌هایی خوبی دارد، از همان سال 1375 که موضوع پایان نامه‌ام را به او اختصاص دادم تا به حال، همیشه، به هزار ابزار، آخرین گفته‌های درباره‌ی او را رصد کرده‌ام. با همت ترین افراد یک بخش از حرف‌های او را می‌گیرند و اعلام می‌کنند که می‌خواهند دوباره آن را به اثبات برسانند. نه نقدی، نه پیوندی، نه حتی ردّی. من هم در پایان نامه فوق لیسک همین کار را کردم…

باختین با همه خلاقیت و تولید و توانی که دارد هنوز در تبعید است.

امشب در میان همان رصدها به پیش نویس مقاله‌ای برخوردم که می‌تواند راهی برای خروج باختین از این تبعید را نشان دهد:

When Julia Kristeva introduced Mikhail Bakhtin’s concept of dialogism and interdiscursive semiotics to the Western audience towards the end of the 1960’s, she began a move that has not been pursued in great extent in Western theory and philosophy… This has to do with an aspect that is of greater importance in the history if ideas and the understanding of the world we live in, an idea which has been explored in physics and in metaphysics, but has been left behind by empirical social or cultural studies. This is the idea of non-local causality. It is not really that the idea of non-local causality has been rejected as such; it has just been surpassed, overlooked, or maybe even consciously ignored. I will discuss some possible routes of access to this concept in the light of an improved understanding what we might so far call “meetings”. The first step will be a return to Bakhtin and some of the concepts that were central to his cultural and literary theory.

Where Kristeva’s ideas of voices intersecting one another across time and space could be taken further than the written word, there have been radical problems with adopting this line of thought in Western theories of culture, philosophy, or discourse theory/analysis. What Kristeva introduced to the Western world, having been cut largely off from its influence due to the iron curtain drawn through Europe and the world, was the line of theory expressed mainly by Mikhail M. Bakhtin’s works. I will deal briefly with a few of Bakhtin’s concepts, as they display a way of thinking cultural dynamics and evental meeting points, that contain a richness in conceptuality and an great openness towards complexity and lack of reductionism.

Ontological concepts are (almost?) always chronotopic, even in Bakhtin’s full sense. They do not only point at the world, they do not only have an indexical aspect, as Pierce would say. They are truly chronotopic, in the sense that they may construe whole worlds inside of them, just like the chronotopes examined by Bakhtin in literature. …. The interesting aspect here is the potentiality of the concept as chronotope: in ontological chronotopes, we make worlds. These worlds may express connections and relation between time, space, matter, and action, that are out of time (untimely, cf. Nietzsche) – but they may, in their turn, recreate our relation to the dimensions mentioned, and reposition the way we understand time, matter, space, and action. A brief example from Bakhtin may illustrate what I mean.

From the extremely brief introduction to a couple of Bakhtinian concepts, I may draw yet a couple of important points. One is the insistence upon a force that works upon the single event of the novel as we see it – or, if we like, upon the event of the meeting between writing and reading, if this is to be preferred as the locus of production of meaning. Is the relation between the ‘fictional events’…There is no ‘holism’ as a total and perhaps totalitarian spirit which would be always present without our looking at it and without any kind of expression taking place. There is whole in the sense that this whole is itself constantly shattered and broken into endless streams and events of local sense.

In the local event, the elements that enter the production of sense are themselves tempered with and altered, so as to take on a new form and become expression that seem new and may ignite fascination, sublimation, intuitive reactions, etc. But what disappears into silence in Bakhtin’s own work as well as in later interpretations is the possibility of a dynamics that is not merely psychological. The tendency to ontological individualism has silenced a question that is important: is sense only created by the interpretation of discursive generalities by individual minds – or is there a dynamics taking place, in which singularities express the universal through their unfolding, maybe even one in which the complex and the simple, the folded and the smooth, exist simultaneously and form a non-local causality with its own materiality?

Since every element in the meeting changes along the axes of the fold or of God’s self-disclosure, there will be plenty of explanation for the dynamisms of the meeting. However, all of this of course resides on a one-way understanding of causality and determination. The choices available to the human in the pursuit of life towards the ‘return’ are only a matter of what the path of that return will be, what face of God humans will see as they leave this world.

What is the point here is that we have the opportunity to enter a dialogue with currents of thought that are open to the idea of there being some kind of a non-locality present in the setting of the meeting.

The advantages of such a refolding of the concept of the event and the evental meeting would be obvious: rather than universalising European philosophy, it would be a search to universalise a concept through the adoption of conceptual strands, themselves performing a meeting between Western, Eastern, Northern, and Southern philosophies.

But most of the ideas that are present as thoughts and theories in Western science are present in one or another world view of non-scientific character. And likewise, the non-local is present in a series of scientific and philosophical discursivations. The question of course remains how the conceptualisation of a philosophical dialogism may create an opening up of all these many doxa and an invitation into the theorisation within philosophy itself?

This journey of understanding of the evental will be my contribution to the circle for the coming years, hoping to draw on the wealth of non-local philosophies and thought worlds.

Full Text

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

بی‌بی رفت

بله حالا دیگر می‌توان نوشت بی‌بی رفته.‏
او مرگ را به بازی و خنده و رقص گرفته بود تا این که دلش برای مرگ سوخت و خودش را به خواب زد تا.‏

بی‌بی خودش یک تنه یک تمدن را از دامداری اولیه ـ روان در پی گله ـ تا کامل‌ترین صورتی که جامعه تجربه ‏کرده یعنی کشاورزی کاریزی هدایت کرد اما به یک‌باره دیو نفت پیدا شد و ما بی‌بی را با کاریزش تنها گذاشتیم و ‏در پی این کثیف‌ترین ماده در جهان روان شدیم، به خیال آن که جایگزینی برای آب کاریز یافته‌ایم؛ نفت در همه ‏سلول‌ها و رگ‌های ما رسوب کرد و همان موجوداتی که فسیل‌‌شان نفت شد در ما و دور ما ظاهر شدند. ‏

اکنون به همان دامداری اولیه برگشته‌ایم؛ گاه در ترافیک، گاه در خواب، و در آ-گاه‌ترین گاه ـ مثل وقتی در بم ‏زلزله می‌شود ـ در حسرت شناختی از کار بی‌بی.‏

بی‌بی به عنوان یک فرد رفت و به عنوان یک ایده پیدا شد.‏

بی‌بی اولین کسی بود که ماه نو را می‌دید.‏
بی‌بی دختر مه‌زود بود.‏
بی‌بی کاریز خِرد بود.‏
بی‌بی‌ سپیدار شد.‏
او را نزدیک مه‌زود، میان یک درخت گردو و یک چنار کاشتیم.

  © Blogger template Writer's Blog by Ourblogtemplates.com 2008, Modified by Esmail Yazdanpour

Back to TOP