چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶

پرسش شاید و باید

دوستم حسین نوری‌نیا (+) به درستی متوجه عصبانیت من از «شایدی شدن شعر و عشق» در یادداشت قبلی شد و گفت:

همین طور است که می‌فرمایید. اما به نظرم آن شاید می‌تواند زبان حال زندگی ما در دوران معاصر باشد. عشق تام که در آن همه چیز بایدی است متعلق به دوران گذشته بود و کسی که اکنون با آن دوران می‌زید. امروزه عشق نیز «شایدی» است. دنیای پست مدرن پدر همه را درآورده…

با این نگاه تاریخی وخطی مخالفم (و حاضرم جانم را بدهم تا خلافش را ثابت کنم!). در بحث‌هایی که با دوستان داشته‌ام و گاه در میان یادداشت‌های همین صفحه، این درخواست را ارائه داده‌ام که بیایید نگاه تاریخی و محصول مهم آن یعنی انگاره‌ی پیشرفت را کنار بگذاریم و امور را حداقل به‌صورت آزمایشی در قالبی «همزمان» ببینیم.

نگاه غیرتاریخی یا بهتر بگویم غیرخطی، نیرنگ‌های به کار گرفته شده در نگاه خطی را برملا می‌کند: برای مثال وقتی می‌گوییم که «شاید» واژه‌ی کلیدی زمانه‌ی ما شده است خوب این خودش یعنی دعوت به طرد واژه‌ی باید. اما با نگاه غیرخطی تازه معلوم می‌شود که میان شاید و باید یک جنگ خونین درگرفته و شاید هم حضور و فعالیتی چشمگیر دارد که در نگاه خطی آشکار نیست.

در ادامه بحث یادداشت قبلی می‌خواهم بگویم نگاه خطی و تاریخی محصول و ابزار علم است و به همین خاطر است که علم از «شاید» جانبداری می‌کند. این نگاه به‌جای اهمیت یافتن در عرصه‌ی علم در عرصه‌ی شعر و دعا و عشق هژمونی پیدا کرده تا جایی که شاعر عزیز خراسانی قصه‌ی ما را هم به شایدگویی انداخته است.

و می‌خواهم بگویم نگذارید که شاید وارد شعر شود؛ درست همان‌طور که نمی‌گذارید باید وارد علم شود.

من مخالف شاید نیستم و شاید خودم بیشتر از همه از این واژه استفاده می‌کنم. مسئله‌ی من مرزهای ژئوپولیتیک کاربرد شاید و باید است که برداشته شده است. باید به علم رفته و شاید به شعر آمده. مسئله این است که شاید و باید هر کدام متعلق به یک ژانر است و جابجایی این دو پیامدهای خونباری دارد ـ باور کنید خیلی وحشتناک و خیلی خونبار و البته در بعضی موارد به شدت کمیک و خنده‌دار.

برای نمونه وقتی یک اهل علم (ساینس) که در حالت طبیعی باید بگوید شاید، از باید استفاده کند همان ذره از علم که دارد به خرافه تبدیل می‌شود. در نتیجه او بی‌درنگ در آزمایشگاهش را تخته می‌کند و می‌پرد وسط میدان و می‌افتد به جان مردم برای اصلاح بر اساس یک الگوی مهندسی که باید!

وقتی که عاشق بگوید شاید، نتیجه از این هم خطرناک‌تر است. او بایدی را رها می‌کند که خاص خودش است و در عین حال برای دیگران کشنده…

قبول دارم که عاشق‌های امروزی شایدزده شده‌اند. خیلی پیش از پست‌مدرن‌های امروزی، این مدرن‌ها بودند که به هژمونی شاید در همه‌ی ژانرها دامن زدند. گفتار از نظر مدرنیسم و به‌تبع آن از نگاه پست‌مدرنیسم باید گشوده باشد و نسبی و نقدپذیر و منعطف و شایدی. دیدیم که مدرنیته با آن که خودش سخت در کار صدور شاید به همه‌ی گفتارها بود، در چند لحظه به شدت بایدی و در نتیجه خرافاتی شد. از این منظر تفاوت چندانی میان مدرنیسم و پست مدرنیسم نمی‌بینم.

فکر می‌کنم این شایدزدگی شعر و بایدزدگی علم ـ جدای از نتایج گاه تراژیک و گاه کمیکی که به بار می‌آورند ـ یک بیماری جدی است که شاید باید شناسایی و معالجه شود. وسائل خوبی برای این راه داریم: اول نگاه غیرخطی؛ و دوم یک روان‌کاوی جدی که متون و نهادهای به‌ظاهر سالم ما را هم به دقت اسکن کند.

یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶

بعد از این همه تجربه تازه شاید!

« Dans le passé, on a pris une attitude plus défensive » écrit Koch qui se réfère à la théorie des miasmes. « Nous avons maintenant quittés ce point de vue défensif et sommes passés à la compréhension de l’offensive… Nous devons être préparés, d’abord, à détecter facilement et avec certitude le matériau infectieux, et ensuite, à le détruire. » (Koch, 1903, 8, 10). Pour Koch, mener l’offensive revient à rechercher activement les parasites non seulement chez ceux qui sont visiblement malades mais aussi chez ceux qui peuvent être « suspectés » de les abriter (die Verdächtigen) et ceux qui sont « apparemment en bonne santé »

Reza Negarestani, La Militarisation de la Paix, Traduit par Anaximandrake

صدا فقط از ساز شکسته بیرون می‌آید. پیام فقط از رسانه‌ی شکسته بیرون می‌آید. فقط یک دیوار شکسته پناه می‌دهد. فقط یک کاغذ پاره سند می‌شود. فقط یک دال شکسته دلالت می‌کند. فقط یک پای شکسته حرکت می‌کند. فقط یک دست شکسته کار می‌کند. فقط یک چشم کور می‌بیند. این ایده، محصول ـ و در عین حال سلول بنیادی ـ یک جریان اسطوره‌ای و فرهنگی جدی خراسانی است که در جاهای دیگر هم دیده‌ام. سخن روحانیان ایرانی از مغان زرتشتی تا عرفای اسلامی آکنده از تأکید بر این اصل است تا آنجا که در دوره‌های مشخص، به ترجیع‌بند فلسفه‌ی شرقی تبدیل شده است. در غرب، شکسپیر، کیتس، باتای و دولوز بیان‌های مشابهی دارند که یک مقایسه‌ی تطبیقی قوی را می‌طلبد.

تصنیف «ساز خاموش» شفیعی کدکنی و اجرای آن با صدای محمدرضا شجریان از همین جریان آب می‌خورد اما از آن فاصله گرفته است؛ فاصله‌ای که باعث ورود «ویروس شاید» به شعر شده است. هر کلمه که خارج از منظومه‌ی گفتاری خاص آن به کار گرفته شود، نقشی ویروسی و چه بسا سرطانی پیدا می‌کند. مطالعه‌ی این کلمه‌های میهمان، آفت، پارازیت، ویروسی، و سرطانی، از مهم‌ترین مسائل پژوهشی دوران ما است.

«شاید» بیشتر به حوزه‌ی گفتاری علم تعلق دارد. هژمونی گفتارهای علمی در دوران مدرن این واژه را وارد سه عرصه‌ی گفتاری دیگر یعنی شعر، سیاست، و عشق کرده است. (تقسیم‌بندی چهارگانه از آلن بدیو). به بیان دیگر، شک و شاید لازمه‌ی علم است اما وقتی وارد شعر و سیاست و عشق می‌شود تبدیل به آفت و عفونت می‌شود و باید با آن مبارزه کرد.

copy-of-shajarian-saze-khamoosh0001.jpg

شعر سهراب سپهری هم پر از واژه‌ی «شاید» است اما او به کاربرد و دلالت‌های معنایی آن خیلی حساس است. به‌عنوان نمونه، وقتی می‌گوید:

نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد…

می‌دانیم که یک گفتار علمی را وارد شعر خود کرده. شما می‌توانید بگویید نسبش شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا نرسد. مهم نیست. اما وقتی می‌گوید:

باید امشب بروم…

می‌دانیم که سهراب قصد شعر ناب کرده، شعر بدون فاصله و نیالوده به گفتارهای دیگر. قوی‌ترین اسکنرها هم نمی‌تواند در این شعر حفره‌ای برای ورود ویروس شک و شاید پیدا کند.

این ایده‌ی خراسانی که صدا فقط از یک ساز شکسته بیرون می‌آید در شعر شفیعی کدکنی طنین دارد اما گرفتار شک و تردید می‌شود. به نظر من مشکل شعر شفیعی کدکنی در نوعی فاصله‌ی علمی است که او در این شعر مرتکب می‌شود. همین فاصله است که پرسونای تماشاچی شعر را به شک و آن طور که در سطور آخر معلوم می‌شود، به بقا اندیشی می‌اندازد.

  © Blogger template Writer's Blog by Ourblogtemplates.com 2008, Modified by Esmail Yazdanpour

Back to TOP