دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

Lovecraft, Sartre and Donne, the three Gunmen


The mainstream media, after sending an experimental horror wave, is now checking ‘the roots’:

This is going to fall off Google’s archives quickly, as eBay has suspended his account. Virginia Tech gunman Cho Seung-Hui was offering for sale on Half.com, under the alias blazers5505, the following books:

  • Micro Fiction
  • Oates’s The Female Of The Species
  • Horror novel Hell House
  • Jean-Paul Sartre: Basic Writings
  • John Donne’s Poetry
  • Best of HP Lovecraft
  • Men, Women, and Chainsaws: Gender in the Modern Horror Film
  • Ten Little Indians, and
  • Sabbath Night In The Church Of The Piranha
  • No judgment of his tastes is implied by posting the list, it’s just going to be forever-lost data in a few hours. (Archive of search).

    From here.
    See also: +, + +, +,

    Among these, “Lovecraft” is now included in the “experimental phpsophy project” (right column of the webpage, not available to the dear f-eaders).

    P.S. f-eaders are mutated readers with amputated right leg (i.e. the f-ight leg).

    پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

    انتولوژی: کاریز

    [به‌یاد بی‌بی، دختر کاریزِ مه‌زود]
    کاریز مجموعه‌ای هندسی از حفره‌های ترکیبی تعبیه شده در زمین برای دسترسی به آب است. بر خلاف نظر ژیل دولوز، کاریز ماشین جنگی نیست؛ دستگاه دولتِ ناب ـ و نه دولتِ جنگی/بازاری/مدیریتی ـ ‌است که شاید به تسخیر یک ماشین جنگی درآمده باشد.

    کاریز، بیش از یک نظام مهندسی شده برای دسترسی به آب در دل کویر است؛ کاریز نظام پیچیده‌ای برای دسترسی به معنا در برهوتی تهی از معنا است.

    از یک‌سو، در بادیه نشینی، معنا به صورت اتفاقی، فصلی، چشمه‌ای، و رخدادی به دست می‌آید. در این صورت‌بندی از زندگی، به‌نظر می‌رسد انسان آگاهی و شناخت کاملی از شیوه‌های دسترسی به آب و معنا نداشته باشد. به این نتیجه رسیده‌ام که باید جلوی این گزاره‌ی دوم یک علامت سئوال گذاشت. در بحث‌هایی که با سعید محمدی دارم این مسئله را دنبال می‌کنم. به هر حال، معناهای کشف شده در این صورت‌بندی زیستی، با همه‌ی حمله‌هایی که به آن شده، هنوز ناب و اصیل شمرده می‌شود و بی‌شک کاربرد دارد. حتی مدرنیته، به عنوان دشمن اصلی یا حداقل ظاهری بادیه نشینی، تمامی رخدادهای آن را از طریق توجیه عقلی، تصرف می‌کند.

    از سوی دیگر، در مدرنیته، معنا به صورت کارخانه‌ای و انبوه ساخته و بلافاصله و با استفاده از ماشین‌های جنگی دولتی (رسانه‌ها، نظام آموزشی، دیوان‌سالاری ادراری، ایدئولوژی، و غیره) توزیع می‌شود. مدرنیته، نقاط کاریزمایی عمودی کوچک یا متوسط می‌سازد و جامعه را دور آن نقاط سازماندهی می‌کند. به‌بیانی دیگر، مدرنیته توانسته است با روشن کردن یک نورافکن به‌نسبت پرنور، کودکان هراسان از تاریکی را به خوبی در یک نقطه جمع کرده، سرشان را با یک اسباب بازی ـ یک لپ‌تاپ، یک ایدئولوژی، یک تانک، یا هر کالای کارخانه‌ای دیگر ـ گرم کند. از این منظر، مدرنیته ارتباطات درونی محکمی با بادیه‌نشینی دارد.

    در این میان، کاریز، یک رخداد و یک چشمه‌ی «مهندسی شده» است. اگر «عقل» و «رخداد» دو خط متنافرند، کاریز محل به هم رسیدن این دو است. دشوار است که بتوان خارج از هستی‌شناسی کاریزی، این دو را کنار هم تصور کرد.

    کاریز یکی از محصولات نمونه و مهم آزمایشگاه هستی‌شناسی ایرانی است. هر یک از عناصر و مفاهیم کاری پیرامون کاریز از قبیل استفاده ترکیبی از دو شیوه‌ی حفر عمودی و افقی، چرخه، چراغ، گمانه، مادر چاه، مظهر، شریعت، میرآب، پنگان (واحد سنجش آب / زمان که بعدها فنجان شد)، و مفهوم پرمعنای سیاسی ـ اجتماعی «مدار»، و خیلی از عناصر و مفاهیم دیگر که حالا نیاز به کار باستان‌شناسی انتزاعی دارد، به تنهایی می‌تواند در نظام‌های فکری و انتزاعی به کار آیند. فکر می‌کنم مسئله امروزی تفاوت میان ساختارهای افقی و عمودی، در فکر طراحان کاریز وجود نداشته؛ یعنی، آنها دنیا را یک ساختار افقی می‌دیده‌اند و این‌قدر مسخره، به «ارتفاع» فکر نمی‌کرده‌اند. به‌علاوه، این دستگاه عظیم، علاوه بر شیوه‌های محاسبه و تفکر، انسان‌هایی ساخته که هنوز ناشناخته اما همچنان پرکار هستند: مقنی‌ها.

    می‌خواهم بگویم اگر درباره‌ی امکان تأمین آب از راه کاریز شک داریم، نباید به معنای کنارگذاشتن شیوه‌ی کاریزی تأمین باشد. مسئله این است که اگر با هزار ترفند و به اکراه پذیرفتیم که مدرنیته با موتور آب و سد سیوند می‌تواند به ما آب برساند، اما به هیچ وجه نمی‌توانم قبول کنم که مدرنیته با همین تلویزیون و نظام آموزشی و بروکرواسی و کارخانه‌های موجود بتواند به زندگی من معنا برساند.

    منطق‌الطیر عطار را یکی از نمونه‌های موفق کار بر اساس هستی‌شناسی کاریزی می‌دانم. شک ندارم که عطار طرح کارش را ـ خیلی آگاهانه اما مخفیانه ـ بر اساس مهندسی کاریز ریخته است. سی حفره‌ی معرفتی و وصل کردن آنها برای رسیدن به یک معرفت متکثر و در عین حال واحد. یک تجربه‌ی آزمایشگاهی با شکوه با استفاده از مفاهیم وحدت و کثرت. مدت‌ها قبل ـ به پیشنهاد آقای دکتر بهزاد قادری ـ مقایسه کار عطار با همتایان اروپایی و امریکایی آن یعنی «سفرهای کانتربوری» اثر چاسر (قرن پانزدهم انگلیس) و «موبی‌دیک» اثر ملویل (قرن نوزدهم امریکا) مشغله‌ی ذهنی‌ام بود. چاسر جد اعلای همین آقای یورگن هابرماس است. کم و بیش بحث‌ها و استدلال‌هایشان مثل هم است. هر دو به حوزه عمومی علاقه‌مندند و از مدافعان مدرنیته. به جز این که چاسر هنوز به اعتذارنامه‌های هابرماسی برای مدرنیته نرسیده بود ( = مدرنیته به ذات خود ندارد عیبی، آن چه هست از مدرن بودن ماست!). به‌نظر می‌رسد یکی از تفاوت‌های عمده‌ی چاسر با عطار در آن باشد که چاسر انتظار دارد هر جایی که چاه بزند به آب برسد؛ او ـ و همکار ایتالیایی‌اش، بوکاچیو ـ ندیده‌اند عطار چه استفاده‌های دقیقی از مفهوم «گمانه» در احداث کاریز برده است. نیمی از منطق الطیر به این گمانه‌زنی‌های آزمایشگاهی برای انتخاب یکایک شخصیت‌هایش اختصاص دارد که به چشم دوستان مدرن نیامده است.

    «موبی‌دیک» اثری متفاوت است. این رمان، راوی نهایت خونین و تراژیک رویکرد ابزارگرایانه و مدرن به هستی است. گویی آهاب همان راوی «قصه‌های کانتربوری» است که این بار سی مردِ جنگی را استخدام می‌کند برای عزیمت به شرق و تسخیر «موبی‌دیک»، راز هستی. آهاب ـ مثل پیشکار تازه‌کارش، جورج بوش ـ هم سرمایه دارد، هم تکنولوژی،‌ و هم یک نقشه‌ی مدیریتی. البته تجربه‌ی آهاب از این نظر که او بالاخره به دریا رفت و با یک موبی‌دیک واقعی روبه‌رو شد، با تجربه‌ی جرج بوش در برابر آینه‌ قابل مقایسه نیست.

    حفره‌ی کاریزی این روزها با چاه‌ نفتی متداعی شده است. بر خلاف روایت‌های اروپایی، اولین چاه‌های نفت را مقنیان کشف کرده‌اند و بی‌شک آنها کشف خود را به خاطر بوی به شدت بدی که نشان از خطری عظیم داشت، می‌پوشاندند. مقنیان به‌دنبال آب بودند و طبیعی بود که علاقه‌ای به نفت نداشته باشند. مهم‌ترین وجه تمایز کاریز با چاه نفت را باید در استعمارناپذیری کاریز جست. کاریز قابل استعمار نیست. کاریز به مهاجمان آب نمی‌دهد.

    به‌هر حال، با گردش در زمین، نمونه‌های زیادی از کاریزهای موفق و ناموفق می‌بینیم. حفره‌های کوچک. حفره‌های بزرگ. حفره‌های عزب. حفره‌های جفتی. حفره‌های پیوندی و ترکیبی. حفره‌های به سنگ رسیده. حفره‌های به آب رسیده. حفره‌های به نفت رسیده. حفره‌های به طلا و اورانیوم رسیده. انسان برای زندگی نیاز به حفره دارد.

    کمتر اتفاق افتاده که کسی حفره‌ی خودش را به غریبه‌ها نشان داده باشد. افراد عادی، جلوی حفره‌ی خود را با کالاهای چشم‌نواز و مد روز تزئین می‌کنند تا آن را پنهان کنند. حفره با دوربین بیگانه است. در این میان، دوربینی که به حفره‌ی صدام رفت گزارش قابل تحلیلی از حفره‌ی او به دست می‌‌دهد: یک حفره‌ی شیفته‌ی دوربین.

    پروژه‌ی احداث کاریز همیشه پروژه‌ای پنهانی بوده است. همیشه مقنی یک کشاورز یا دامدار ساده بود که برای مدتی طولانی ناپدید می‌شد. او وقت و انرژی خود را مخفیانه صرف آزمایش یا «گمانه» برای محل مناسب احداث «مادرچاه» می‌کرد. چه بسیار چاه‌ها که حفر می‌شد و به آب نمی‌رسید. و این کار همیشه توسط یک نفر و فقط یک نفر انجام می‌شد. چاه شراکتی به آب نمی‌رسد. نزدیک‌ترین فرد به مقنی، در بیشتر موارد همسر او، برایش تکه نانی می‌برد. در بعضی موارد،‌ پس از رسیدن مادرچاه به آب، خبر آن پخش می‌شد و مقنی از میان خانواده، خویشان، یا دوستان خود، همکارانی انتخاب می‌کرد. در میان مقنیان، قصه‌ی یک مقنی خوش‌بخت رواج دارد که مادرچاه خودش را در مظهر یک قنات قدیمی احداث کرد. در کاریزهای کوچک، و بسته به توان مقنی، خبر کاریز دیرتر و حتی بعد از تکمیل آن پخش می‌شد.

    به تازگی بحث حفره و نسبت آن با فرد در میان گروهی از روان‌کاوان جدید مطرح شده است: لاکان، دولوز، ژیژک، و بدیو، هر کدام از یک زاویه‌ی دید به این پدیده نگریسته‌اند و بحث‌های جالبی را مطرح کرده‌اند. لاکان از نسبت میان حفره و دیزایر می‌گوید که فرد همیشه در پی بستن و پرکردن آن است، و بدیو از نسبت حفره‌ای حقیقت در برابر دانش هموار می‌گوید: دانش هموار فقط پیرامون یک حقیقت/حفره‌ی ژرف حادث می‌شود. این یادداشت با نگاهی کناری به این بحث‌ها، تلاش داشت مفهوم حفره را آن گونه که در کاریز نمود یافته است، در فلسفه و رفتار ایرانی معرفی کند. کاریز ماشین جنگی نیست؛ دستگاه هستی‌شناختی دولتِ ناب است.

    چهارشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۶

    سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

    Intensive Seminar with Iranian Philosopher

    POLITICS AND ARCHITECTURE OF DECAY

    UNDERCOVER SOFTNESS: POLITICS AND ARCHITECTURE OF DECAY

    A seminar with Reza Negarestani

    Abstraction and Building Softness; Political Decay and the Middle Eastern Model of Impossible Death; Decay and Artificiality; Scholastic Chemistry; Decay and Cosmogenesis; Francis Bacon, Pottery, Leprosy and Ruins (A mathematical modeling)

    Goldsmiths, University of London
    Center for Cultural Studies
    Wednesday 9 May 2007
    2-5pm, Room DTH109

    To attend the seminar please contact Dr Luciana Parisi at l.parisi@gold.ac.uk

    MACHINES ARE DIGGING: ON POROUS EARTH AND EMERGENCE

    A seminar with Reza Negarestani

    Subsurface Political Geography; Surface Globalization; Underground Facilities and Chthonic Militarization; Archeology as the Science of Military Education in 21st Century; Tora Bora and the Cappadocian Complex; Worm Factor; Middle Eastern Necropolises and Underground Nuclear Facilities; Petropolitics, Guerilla-states and Architecture of Holes; Videogame Rhetoric and Memory as the Models of Alien Incursion; Poromechanics of War

    Goldsmiths, University of London
    Department of Visual Cultures
    Thursday 10 May 2007
    Room: tba

    [Reposted from here.]

    چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

    دعوت مترجمان به خانه هنرمندان

    خبر اول:‌ مجله‌ی بخارا بیست و نهمین شب از سلسله شب‌های بخارا را به جشن آغاز هفدهمین سال انتشار مجله‌ی «مترجم» اختصاص داده است. منبع.

    به دنیا آمدن فصلنامه مترجم برای ما که مشغول پاس کردن دو واحد ترجمه بودیم یک حادثه بود. بحث داغی در گرفته بود میان استاد خودمان بهزاد قادری و صالح حسینی که استاد دانشگاه اهواز بود. صالح حسینی در مصاحبه با مترجم از جریان اشک‌هایش به وقت بلند خواندن متن «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا ولف گفته بود و از همدلی‌اش با فاکنر و از همزبانی‌اش با سهراب سپهری. بهزاد قادری بلافاصله مقاله‌ای نوشت با عنوان «آینه، دانی که تاب آه ندارد» و گفت که تجربه مترجم تکرار تجربه سیزیف است وقتی می‌فهمد سنگ را بالا نبرده و گفت وقتی فاکنر می‌گوید the day dawned bleak and chill چهار بار چانه خواننده را می‌لرزاند، لرزیدنی به مراتب بدتر از کسی که سرما می‌خورد و این هم باید ترجمه شود…
    روزی دیگر محمدعلی مختاری اردکانی عصبانی وارد کلاس می‌شد و می‌گفت یعنی چی که می‌گه من با خودنویس ترجمه می‌کنم. برو بابا همینه که روزی یک کتاب ترجمه می‌کنی. ترجمه باس با مداد باشه. برید ببینید رو میز من چقدر چرک مداده. کتابو باس تا ته خوند.

    و این‌چنین آموزش ترجمه با بحث‌های عملی در می‌آمیخت و در هم ضرب می‌شد.

    خبر دوم: دکتر بهزاد قادری ساعت پنج بعدازظهر فردا پنج‌شنبه بیست و ششم فروردین در «شب ترجمه» حضور خواهد یافت.

    من هم اعتراف می‌کنم از آن روز که آنتونیو نگری به تهران آمده بود، به آنجا نرفته‌ام!

      © Blogger template Writer's Blog by Ourblogtemplates.com 2008, Modified by Esmail Yazdanpour

    Back to TOP